گفت الهی دورت بگردم.یکسال تمام طول کشید تا دورش گشت.آخه عاشق خورشید شده بود.کیه که ندونه خورشید چقدر بزرگه!ولی عاشقی این حرفها سرش نمیشود.

مادرش نشانی خورشید را به او داده بود.شمسی خانم مادرش بود.منظورم خانم منظومه شمسی است.گفته بود عقد شما را تو آسمانها بسته اند.اولش همه چیز به خوبی پیش میرفت ولی یکهو زمین کنترلش را از دست داد.

به قول شاعر : همواره عشق بیخبر از راه میرسد چنان مسافری که به ناگاه میرسد.

زیاده روی کرد و بعدش هم خیلی داغ کرد.یخهای دلش که آب شد یکجاهایی را آب برد.آنوقت بزرگترهای زمین یکجایی توی فنلاند دور هم جمع شدند و گفتند ؛یک کاری بکنید که زمین داره از دست میره؛.ولی خوب کاری نمیشود کرد.تا بوده همین بوده!نهایت عشق فنا شدن است.اصلا عشقش به همینه

بعد از آن عاشقیها که دیدیم و دیدید حالا باز دوباره زمین دارد به خودش میرسد  لباس نو گلهای قشنگ و ....میخواهد برود دنبال بهار

 

ادامه دارد.