ماهی کوچولو عاشق آسمون شده بود.صبح که میشد انقدر راه می رفت تاشب بیاد.همینکه شب می شد می نشست و آسمون رو نگاه می کرد.

یک شب تصمیم گرفت دلشو به دریا بزنه و بره سطح آب و ستاره های آسمونو ببوسه.اما همینطور که بالاتر می رفت آسمون هم با سرعت بیشتری از اون دور می شد.وقتی رسید روی آب آسمون رفته بالای ابرها، دور دور

همینطور که آسمون رو نیگاه می کرد یک مرغ ماهیخوار اونو شکار کرد و به منقارش گرفت و رفت توی آسمون