یکی بود یکی نبود.یکی مست و یکی هشیار.یکی مامور و دیگری معذور

صحبت به هم رسیدن محتسب و مست است.و چه زیبا به تصویر کشیده می شود وقتی این دو در حضور شاعرانی توانا به هم می رسند با هم می خوانیم محتسب و مست پروین اعتصامی و مولانا را :

پروین اعتصامی :

 محتسب مستــی بـــه ره دیــــد و گـریبـــــانش گــــرفت

مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست

گفت مستــی زان سبب افتـــــان و خیـــــزان مــی روی

گفت جـــــــرم راه رفتـــــــن نیست ره همــــــوار نیست

گفت می بایــــــد تــــــو را تــا خـــــانه قــــــاضی بـــــرم

گفت رو صبـــح آی قـــــاضی نیمـــه شب بیـــدار نیست

گفت نزدیک است والی را سرای آنجا شویم

گفت والی از کجا در خانه خمار نیست

گفت تــا داروغــــــه را گـــوئــــیم در مـسجــد بــــــخواب

گفت مسجـــد خــــوابـــــگاه مـــــردم بـــــدکــــار نیست

گفت دینــــاری بـــــده پنهــــــان و خــــــود را وا رهـــــان

گفت کـــــار شــــــرع کـــــار درهــــــم و دینــــــار نیست

گفت آنقـــــدر مستــی زهــــی از ســر بــر افتادت کلاه

گفت در ســــر عقــــل بایــــد بــــی کلاهی عـار نیست

گفت بایــــــد حــــد زننــد هشیـــــــار مـــــردم مست را

گفت هشیــاری بیــــار اینجـــا کسـی هوشیــار نیست

مولانا

محتسب در نیم شب جایی رسید            در بن دیوار مردی خفته دید

گفت:هی مستی چه خور دستی؟بگو       گفت:ازین خوردم که هست اندر سبو

گفت:آخر در سبو وا گو که چیست؟       گفت:از آنکه خورده ام گفت:این خفیست

گفت:آنچه خورده یی آن چیست آن؟       گفت:آنکه در سبو مخفی است آن

دور می شد این سوال این جواب          ماند چون خر محتسب اندر خلاب

گفت او را محتسب:هین آه کن             مست هو هو کرد هنگام سخن

 گفت:گفتم آه کن هو می کنی              گفت:من شاد تو از غم میتنی

آه از درد و غم و بی دادی است        هوی هوی می خواران از شادی است

محتسب  گفت:این ندانم خیز خیز        معرفت متراش و بگذار این ستیز

گفت:رو تو از کجا من از کجا؟         گفت:مستی خیز تا زندان بیا

گفت مست:ای محتسب بگذار و رو    از برهنه کی توان بردن گرو؟

گر مرا خود قوت رفتن بدی             خانه خود رفتمی وین کی شدی؟

من اگر با عقل و با امکانمی           همچو شیخان بر سر دکانمی