پرنده کوچک راه زیادی آمده بود؛ خسته و سرما زده بود. کم کم احساس می کرد که خون در رگهایش در حال منجمد شدن است.هر چقدر سعی کرد نتوانست تکانی به خودش بدهد , ترجیح داد به همان حالت بر روی درخت بماند.دانه های ریز برف مثل ضربه های تبر تن نحیفش را می لرزاند. با یکی از همین ضربه ها پرنده کوچک از درخت به زمین افتاد.

در حالیکه از لا به لای شاخه های درخت به آسمان سفید برفی می نگریست سعی کرد خاطرات شیرین زندگی اش را بخاطر بیاورد.اما پرنده کوچک خیلی سریعتر از ان چیزی که انتظارش را داشت چشمانش بسته شد.

مدتی بعد صداهای شاد مبهمی را شنید.آرام آرام چشمانش را باز کرد.درخت بالای سرش حالا غرق نور و زیبایی شده بود.گرمای مطبوعی در عمق پرهایش پوست لخت تنش را نوازش می کرد.پرنده کوچک گفت چقدر بهشت زیباست.اما هنوز حرفش تمام نشده بود که نوازش انگشتانی تمام تنش را از خوشی لرزاند .

"پرنده کوچولو کریسمس مبارک"

پرنده نمرده بود پرنده نجات یافته بود.