برو خوشه چین باش سعدی صفت.

من اسم وبلاگم رو از سعدی وام گرفتم.پس امروز یه جورایی روز روز منه.ارادت من به سعدی و حافظ ارادت زاینده و بی پایانی است.

حالا چرای کار اینجاست :

اندرزنامه های فراوانی به زبان فارسی در طول تمدن ایرانی نوشته شده است که همینک یا از بین رفته و یا در گوشه پرتی از کتابخانه ها خاک می خورد.اما راز ماندگاری گلستان سعدی شیراز واقعا در چیست.

گل همین پنج روز و شش باشد وین گلستان همیشه خوش باشد.

الف-در سحر سخن و گفتار شیرینش

ب-در نقل بی بدیل خاطرات سفرش

ج-در جهاندیده بودن و پختگی اش

د-در معماری بی نظیرش در ساخت زبان فارسی گلستان وار

ه-در موجز نویسی و یا باصطلاح کنونی اش در مینیمال نویسی اش

و-در همه پسندی اشعارش

شاید همه موارد فوق.بخوانید و ببینید که سخنان وی چقدر قلقک وار شما را به جلو میبرد :

شبی در بیابان مکه از بی خوابی پای رفتنم نماند. سربنهادم و شتربان را گفتم: دست بدار از من.
پای مسکین پیاده چند رود؟
کز تحمل ستوده شد بختی

تا شود جسم فربهی لاغر

لاغری مرده باشد از سختی

ساربان گفت: ای برادر! حرم در پیش است و حرامی در پس. اگر رفتی، بردی و گر خفتی مردی.
خوش است زیر مغیلان به راه بادیه خفت

شب رحیل، ولی ترک جان بباید گفت

و اما اینهم در ستایش سعدی از زبان خودش

حکایت دانشمند

فقیهی کهن جامه ای تنگدست

,

در ایوان قاضی به صف برنشست

نگه کرد قاضی در او تیز تیز

,

معرف گرفت آستینش که خیز

ندانی که برتر مقام تو نیست

,

فروتر نشین، یا برو، یا بایست

نه هرکس سزاوار باشد به صدر

,

کرامت به فضل است و رتبت به قدر

دگر ره چه حاجت به پند کست؟

,

همین شرمساری عقوبت بست

به عزت هر آن کو فروتر نشست

,

به خواری نیفتد ز بالا به پست

به جای بزرگان دلیری مکن

,

چو سر پنجه ات نیست شیری مکن

چو دید آن خردمند درویش رنگ

,

که بنشست و برخاست بختش به جنگ

چو آتش برآورد بیچاره دود

,

فروتر نشست از مقامی که بود

فقیهان طریق جدل ساختند

,

لم و لا اسلم درانداختند

گشادند بر هم در فتنه باز

,

به لا و نعم کرده گردن دراز

تو گفتی خروسان شاطر به جنگ

,

فتادند در هم به منقار و چنگ

یکی بی خود از خشمناکی چو مست

,

یکی بر زمین می زند هر دو دست

فتادند در عقده ای پیچ پیچ

,

که در حل آن ره نبردند هیچ

کهن جامه در صف آخرترین

,

به غرش درآمد چو شیر عرین

بگفت ای صنا دید شرع رسول

,

به ابلاغ تنزیل و فقه و اصول

دلایل قوی باید و معنوی

,

نه رگهای گردن به حجت قوی

مرا نیز چوگان لعب است و گوی

,

بگفتند اگر نیک دانی بگوی

به کلک فصاحت بیانی که داشت

,

به دلها چو نقش نگین برنگاشت

سر از کوی صورت به معنی کشید

,

قلم در سر حرف دعوی کشید

بگفتندش از هر کنار آفرین

,

که بر عقل و طبعت هزار آفرین

سمند سخن تا به جایی براند

,

که قاضی چو خر در وحل بازماند

برون آمد از طاق و دستار خویش

,

به اکرام و لطفش فرستاد پیش

که هیهات قدر تو نشناختیم

,

به شکر قدومت نپرداختیم

دریغ آیدم با چنین مایه ای

,

که بینم تو را در چنین پایه ای

معرف به دلداری آمد برش

,

که دستار قاضی نهد بر سرش

به دست و زبان منع کردش که دور

,

منه بر سرم پای بند غرور

که فردا شود بر کهن میزران

,

به دستار پنجه گزم سرگران

چو مولام خوانند و صدر کبیر

,

نمایند مردم به چشمم حقیر

تفاوت کند هرگز آب زلال

,

گرش کوزه زرین بود یا سفال ؟

خرد باید اندر سر مرد و مغز

,

نباید مرا چون تو دستار نغز

کس از سر بزرگی نباشد به چیز

,

کدو سر بزرگ است و بی مغز نیز

میفراز گردن به دستار و ریش

,

که دستار پنبه ست و سبلت حشیش

به صورت کسانی که مردم وشند

,

چو صورت همان به که دم درکشند

به قدر هنر جست باید محل

,

بلندی و نحسی مکن چون زحل

نی بوریا را بلندی نکوست

,

که خاصیت نیشکر خود در اوست

بدین عقل و همت نخوانم کست

,

وگر می رود صد غلام از پست

چه خوش گفت خر مهره ای در گلی

,

چو بر داشتش پر طمع جاهلی

مرا کس نخواهد خریدن به هیچ

,

به دیوانگی در حریرم مپیچ

خبزدو همان قدر دارد که هست

,

وگر در میان شقایق نشست

نه منعم به مال از کسی بهترست

,

خر ار جل اطلس بپوشد خرست

بدین شیوه مرد سخنگوی چست

,

به آب سخن کینه از دل بشست

دل آزرده را سخت باشد سخن

,

چو خصمت بیفتاد سستی مکن

چو دستت رسد مغز دشمن برآر

,

که فرصت فرو شوید از دل غبار

چنان ماند قاضی به جورش اسیر

,

که گفت ان هذا لیوم عسیر

به دندان گزید از تعجب یدین

,

بماندش در او دیده چون فرقدین

وزان جا جوان روی همت بتافت

,

برون رفت و بازش نشان کس نیافت

غریو از بزرگان مجلس بخاست

,

که گویی چنین شوخ چشم از کجاست ؟

نقیب از پیش رفت و هر سو دوید

,

که مردی بدین نعت و صورت که دید ؟

یکی گفت از این نوع شیرین نفس

,

در این شهر سعدی شناسیم و بس

بر آن صد هزار آفرین کاین بگفت

,

حق تلخ بین تا چه شیرین بگفت